مادربزرگ آرش اومده بود مدرسه که پرونده ی آرش و ببره.
می گفت:بابا ی آرش رفته.
رفته بازن دیگه ش زندگی کنه.
برای بد بختی دخترش و نوه هاش گریه می کرد.
..........................................................................
خداحافظی من و شاگرد-آرش-به خاطر گریه وزاری مادر بزرگ خیلی اروم وبی سرو صدا بود.
بهش گفتم باید مردونه زندگی کنه مردی که مثل باباش نباشه.
...........................................................................
اسامه می گفت:خانم معلم کلاس اول که شدم اسمم میشه میثم.
میثم قشنگه نه؟
.........................................................................
نوید می گفت:کامپیوترشون وقتی که روشن میشه میگه بمببچه ها خیلی شلوغ می کردن.
یه فکری به مغزم خطور کرد.
یکی یکی از شون پرسیدم که می خواهند در آینده چه کاری داشته باشن؟یا چه کاره بشن؟
پسر بچه ها خلبان شدن از آرزوها ی خیلی تکراریشونه.
بهشون گفتم باید دهانتونو باز کنید تا ببینم خلبان میشید یانه.
همه متعجب من و نگاه می کردن.
سوران پرسید .
از دهانمون معلومه؟
همه با دهان باز به خاطر عشق خلبان شدن به طرفم آمدن.
از اضطراب اینکه من ناامیدشون نکنم زبان کوچیکشون له له میزد.
آخر سر گفتم . فقط پارساو اهورا .همه داد زدن
چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچرررررررراااااا؟؟؟؟؟؟
بچه ها خلبانها باید دندانهاشون مرتب و سفیدو قشنگ باشه.
نه مثل مال شما که اصلآمسواک نمی زنید.
همه ی دهانها بسته شد و همه ی آرزوهاپرزد.
.......................................................................
نوید ن می گفت :خانم معلم خوب شما چرا خلبان نشدید؟داشت یادم می رفت
که دندونهای خیلی سفید و قشنگی دارم
برای هر سه کلاس مراسم شب یلداروبرگزار کردیم.
خیلی براشون جالب بود.
....................................................................
آروین تعریف می کرد که باباش به مامانش گفته بود.
عطیه،
اگه بخواهیم شب یلدا رو مراسم بگیریم باید یکی از النگوهاتو بفروشی.
.................................................................
.ساعت آخر باهم دیگر رفتیم حیاط مدرسه که بازی بکنیم.
سر اینکه کدومشون دست من و بگیرن دعواشون شد.
آخر سر میلاد گفت :خانم معلم دستت و بده دست خدا.
امتحان رو خوانی قرآن داشتم.
استاد-حاج آقا – می گفت:هر دانشجویی سیده باشه ؛از طرف من 2نمره کادو می گیره.
حالا من از کجا ثابت کنم ؟
...................................................................
مامان آرش گریه کنان تو حیاط مدرسه خودشو بهم رسوند.
می گفت :بابای آرش عاشق زن صاحب خونشون شده و حالا آرش و داداش کوچولوی 20روزه ومامانشو بی خبر گذاشته رفته.
.......................................................................
نتیجه گیری:1-من سید هستم.
2-بابای آرش وقت مناسبی رو برای عاشق شدن انتخاب نکرده.
مدرسه ی ما روی یه تپه ست؛درست روبه روی
کوچکه ره ش-سنگ سیاه-واقع در محله ی عباس آبادسنندج.
دیوار حیاط مدرسه خیلی بلند.
بچه ها ش خیلی بی ادب.
البته از یک همچنین محله ی فقیر نشینی بیشتر از این انتظار داشتن غیر قابل قبول می باشد.
درخیابان منتهی به مدرسه یک قهوه خانه ی کوچولورو هر روز می بینم که صاحبش با موتورش آنجا زندگی می کنند.
یعنی 12متر جا سه نام یا کاربرد دارد.
1-قهوه خانه
2-خانه ی مسکونی
3-گاراژ
......................................................................
الحمد لله
امروز هورام غایب بود.
آرش در اوج مریضی آمده بود مدرسه.
امروز از آن روزهایی بود که غایبین کلاس کم بودند .3نفر یا بهتراست بگوییم 3نوع هوش و چتررنگی.
آروین می گفت:برای عمه کوچیکش خواستگار رفته بود؛بعد خواستگار بیچاره هول کرده بود گلدان تزیینی رو که رو میز گذاشته بودن شکسته بود.
آروین با اون خنده های عجیبش تا آخر شب خندیده بود
.....................................................................
تا حالا 3دفعه برای بچه ها نان غنی شده آوردن.
.....................................................................
از دست هورام عصبانی شدم که هورام چشماشو یه جوری کرد که حالم به هم خورد.
ازش پرسیدم این دیگه چیه که یاد گرفتی؟
گفت:داداش فواد م یادم داده
..........................................................................
از دست خودم عصبانی شدم
استاد زبان تخصی،دکترالف،
از دست همه مون عصبانی بود.
می گفت :مغزتون مثل خونه ی خدا خالیه.
.....................................................................
یکی از همکلا سیهای پسرمون اسمش کیومرث.
استاد صداش کرد جواب نداد. با یکی دیگه از بچه های کلاس حرف میزد.
استاد دادزد کیو خرس،
..........................................................
خوشحالم که اسمم مرکب نیست مثل کیومرث
محمد خواهر زاده م سه سالشه اما ماشاا...شش ساله به چشم میاد.
وقتی به دنیا اومد پرستارها میگفتند یه رضازاده ی دیگه
.............................................................
محمد می گفت:خاله من امروز بابای مامانم بودم.با خاله سولی بازی انگشتی کردیم.
خاله من نمیام مدرسه که شاگردت بشم.
..............................................................
من هر روز سر کلاس با بچه ها دعا می خوانم.
امروز هاورئ دعا خوند.
خدا جون خانم معلم دانشگاه بشه!
بابام بدهیاشو بده!
خونه بخریم،ماشین بخریم!
...............................................................
آروین دهان آدمک ی رو که تو کتابهاشونه سیاه کرده بود.
می گفت:رفته عزاداری ماتیک سیاه زده.
....................................................................
علی رضا میره دهاتشون .
واسه داییش دلش تنگ شده.
...............................................................
اهورا دیر اومد ولی زود راه افتاد
پاهای بدون جوراب
سر بدون کلاه
تن بدون کت
بدون کیف
پفک به دست وارد کلاس شد
با تعجب همه ی بچه ها و منو نگاه کرد
بعد یه خانم چادری وارد شد
مادر پسری بود که اول اومده بود
...........................................
تازه از روستا اومده بودن و در پی کسب علم پسرشو آورده بود مدرسه .
................................................
اسمش اهورا بود اما اصلآاهورایی نبود
.................................................
کاش نمی آوردش
نوید برادرامید-دوقلوهای کلاس-می گفت:اسم بابای دوستش ساندویج خانه.
..........................................................................
بابای اسامه یخچال خریده بود.
امروز کنترل اسامه از ذوق داشتن یه خونه ی یخچال دار سخت بود.
......................................................................
نوید ن ازم پرسید .
رنگ دروازه ی خونه تون چه رنگیه؟تا اومدم بگم.
دادزد میدونم.قرمزه.
از اون کوچه رد شدم دیدمت. که سر کشیدی.
کاش می دونستم چه کسی و دیده!
.............................................................
میلاد خ خواب دیده بود یه موتور خریدم و دارم ، می برمش روستاشون.
خوش به حال آرزوهای کودکی!
.............................................................
16 آذر
کلاس زبان عمومی تشکیل نشد.
........................................................
ساعت 7 شب متوجه شدم که امروز روزدانشجوبوده
با خودم می خندیدم که خواهرم پرسید .چیه؟به چی می خندی؟
ماجرای خندیدنه من از این قراربود:
معاون آموزشی مدرسه مون تعریف می کرد که یکی از عیدهای مذهبی مهمان زیاد داشتن و ایشون هم مسئول پذیرایی.
داشته برای مهمانهاشون چای می برده و سینی چای روطوری میگذاره رو کمر و زانوش که بتونه با دستش در اتاق باز کنه و چای وببره توی اتاق.
مامانش از آشپزخانه داد میزنه،
آزیتا خانم کجا؟
دارم چای و میبرم
آزیتا جان اونجای که شما تشریف می برید
دستشوییه-توالت-نه اتاق پذیرایی.
خواهرمم با خنده قیافه ی آزیتا رو تصور می کرد.
پ ن :خونه ی آزیتا خانم ازاون معماریهای قدیمی که آشپزخانه و توالتش توی حیاط خونه هستن.
هاورئ شاگردم با عجله اومد کلاس و گفت:خانم یه گربه ی سیاه یا کریم همسایه مونوخورد.
از ته دلش آهی کشید ونشست.
....................................................................
میلاد آخرای کلاس پرسید.
امروز عاقل بودم؟
.....................................................................
امروزدو روز کامل شد.
دوست داشتنی ترین شاگردم
نوید ن
نیومده مدرسه.
.......................................................................
از عصر پنج شنبه تا صبح دوشنبه دانشگاه تعطیله!
.......................................................................
همکارهای مدرسه یازده نفر هستن .
12 آذر5تاشون غایب بودن.
.....................................................................
پارسا خواب یه آخوندو دیده بود
........................................................................
امرروز بچه های پایه اول به علت نداشتن معلم 2ساعت منو تحمل کردن .
منم از اونا متنفر شدم.
امروز هوای سنندج خیلی سرد بود.
ساعت3عصر خیابان فردوسی بودم و توی فکرای خودم غرقه غرق.
یک دفعه صدای جیغ و گریه زاری یه دختر بچه حواسمو متوجه پیاده رو کرد.
دادمی زد من بستنی می خواهم ،من بستنی می خورم.
تصور بستنی تو اون سرما عصر یخبندان و یادم می آورد.
...........................................................
آروین شاگردم تا رسید مدرسه فوری صندلیشو پیدا کرد و ولو شد پیش خودم گفتم لابد با زخوابش میاد.
اما قاه قاه خندش متعجبم کرد!
می گفت :یکی از اقوامشون یه وجب ریش داره، وگویا طرف به داشتن ریشش خیلی مغرورو مفتخر بوده.
اون آقای محترم شاطر نونوایی هستن.
حالا خندیدن داره که مامور بهداشت رفته بازدید نونوایی و بهش تذکر داده که باید ریششواز بیخ بتراشه.
منم از تعریفش خنده م گرفت.
میلاد می گفت:خانم بابام از شغل کارگری در اومد.
خیلی خوشحال شدم.
میلاد جان حالا چه کاری می کنه؟
خانم حالا رو چرخ دستیش-فرغون-ماهی می فروشه.
...............................................................
پارسا می گفت:آروین خیلی نکبته.
این و نگوعزیزم، چون بده
میگم چون تورو اذیت می کنه
............................................................
خانم ظ از ماردین پرسید
ماردین جان اسم اینی که دست منه چیه؟خانم کوله-ملخ-
خوب حالا بلدی فارسیشو بگی؟
بله میشه حه مه
صد متر پایین تر از درخروجی مدرسه چند تا پسر نوجوون ایستاده بودن
یکی از دوستاشون با موتورش رسید تا منو دید داد زد
خانم معلم،
شرمنده بنزیین ندارم برسونمتون.
..................................................................
همینکه رسیدم اول محله ی خودمون یه آقا پسره 16یا17 ساله میگه:دوشیزه خانم کی سه شیزه میشی؟
.....................................................................
یکی از هم دانشجوییها پسر میگه:.............................
راستش روم نمیشه بنویسم
راننده ی تاکسی میگفت:خانم معلم،به این موتوریها تذکر بدید که اینقدرسر راه این دختر مدرسه ایها نایستند.اذیتشون نکنن.
بابا اصلآبه پلیس110اطلاع بدید.
با خودم فکر می کردم که چاره 110
آقای راننده گفتن خانم سه راه اینجاست پیاده میشید؟
......................................................................
میلاد می گفت:دیروز خورش سیاه خورده_منظورش قورمه سبزی بود_
.....................................................................
مامان ادیب اومده بود احوال اخلاق ادیب و بگیره
فقط محض اینکه ادیب یه کم تقویت بشه و کمتر بی ادبی کنه زورکی گفتم بهتر شده.
.......................................................
هفته ی که گذشت شیفت عصر بودم.
برای رفتن به مدرسه باید دو مسیرخیلی شلوغو طی کنم
اولی میدان نبوت ودومی عباس آبادپائین.
میدان نبوت که محل فروش هر سال حیوونهای عید قربانه.
امروز وقتی اون همه حیوونو که دیدم دلم هوای قربانی شدن وکرد.
اما حیف که نه ابراهیمی درکار بود ونه منم اسماعیل بودم.
.........................................................
هورام شاگردم می گفت:خانم بهم اجازه میدی که فردا نیام مدرسه؟
آخه برامون مهمون میاد.
........................................................
امرو 10نفر غایب داشتم
..........................................................
بچه ها همه تون خوش باشید
..........................................................
عیدتونم مبارک
کلا س خودمونو با بادکنکهای که بچه ها آورده بودن تزئین کرده بودم .
دیروز همه شون بادکنکها شونو می خواستن .هر چه براشون دلیلهای زیادی آوردم که بگذارن اینجا باشه با گوششون نرفت.
آخرسرهم خیلیهاشون از اینکه بادکنک ها، تو دستشون ترکیده ناراحت بودن.
_منم به دلیلهای که براشون آورده بودم فکر می کردم.
منو باش یادم رفته بود که خود مرکز بینی بچه ها هنوز تو کله شونه.
..................................................
اسامه می گفت :وااااایییییییییییییییییییی خانم معلم از اون روز تا حالا این کلاس هنوز قشنگ و رنگیه؟
برای همه ی دانش آموزام کادوی تولد خریدم.
براشون کیک هم گرفتم.
اما متاسفانه مدرسه دوربین عکس برداری و فیلم برداری نداشت.
یکی ازهمکارامون با موبایلشون هم فیلم گرفتن هم عکس
..........................................................
هاورئ می گفت خانم حالا 20 ساله شدیم؟
نه عزیزم6سالتونه
پس خانم شما چند سالتونه؟
منم که معتقدم 17سالمه گفتم 17
اونم میگه وای چقد گنده ای!
.........................................................
پارسا کت شلوار پوشیده بود .
علی ونویدلباس کوردی پوشیده بودن.
اسامه یه حمام حسابی گرفته بود.
پرهام موهاشو روغن زده بود.
منم مثل فرشته ها لباس پوشیده بودم
میدیا می گفت:خانم تا آخر سال جشن باشه خیلی خوبه
...............................................................
خانم .......می گفت :شما هم حوصله داری ،مال اینه که هنوز مجردی وبی دغدغه.
...............................................
یه سوال
مگه دغدغه ی متاهلی از دغدغه ی آزمون ارشد بیشتره؟
یک شنبه ها کلاس قرآن دارم .
هفته ی گذشته نرفتم کلاس
حاج آقا خودشون امروز نیومده بودن.به جای ایشون یه حاج آقای دیگه تشریف آورده بودن.
خیلی چهره ی آروم و خندانی داشتن.
وقتی داشتن حضور و غیاب می کردن همینکه نوبت من رسید .پرسیدن هفته ی گذشته چرا نیومده بودی؟
منم عرض کردم که دیر از مدرسه اومدم نتونستم بیام.
بدون معطلی غیبت وموجه کردن.
بعد از حضور وغیاب حدود 30دقیقه از مرگ وقیامت و .....گفتن .پیش خودم دعا میکردم تا فردا عصر نمیرم
اخه به بچه هام قول دادم براشون جشن تولد بگیرم
......................................................
امروز کلاس و برای فردا تزئین می کردم.بچه ها از خوشحالی داشتن ...................
اسامه باد کنک خودشو با دماغش باد می کرد من که تا حالا ندیده بودم
.............................................................
هاورئ می گفت واسه جشن فردا کیکی که می خری باید شکل خرگوش باشه.
..........................................................
تو این 6سالی که زندگی کردن تا حالا براشون جشن تولد نگرفتن البته غیر از ماهان خان
.......................................................
عزیز من ،گل من ،تولدت مبارک
میلاد خیلی پسر آروم وباهوشیه.
زنگ تفریح دوم که شد.اشک ریزان اومد طرفم.
منم دستهای قشنگ کوچیک شو گرفتم .تا اومدم موضوع و ازش بپرسم .گریه ش شدت گرفت.
می گفت:خانم پارسا حرف خیلی بدی بهم زده .
منم بهش یادآوری کردم که حرفهای زشت و نمی شنوم
می گفت:خانم تورو خدا اگه نگم می میرم.
منم از ترس بی تربیتی های پارسا قبول کردم که حرفهاشو بشنوم.
خااااانوووووممممم!پارسا گفت الهی ،نفت سیاه از گلوت بره پایین وبعدشم بمیری.
خخخخخخخخخخخانوم بهش یه چیزی بگو
......................................................
امروز کاردستی براشون کفش دوزک درست کردم .بعد بهشون دادم تا براش چشم و پا بکشن.
هورام بازم دهنشو کج کرد و گفت :
من براش شورت می کشم.
.......................................................
علی رضا یه دونه شمع زشت و کثیف آورده بود که براش جشن تولد بگیرم .منم به همه شون قول دادم که براشون هم کادو بگیرم هم جشن تولد!
البته پس فردا
تا رسیدم کلاس هورام شاگردم گفت :خانم من می دونم امروز چند شنبه ست.
منم خیلی خوشحال از اینکه آخرش هورا م چیزی بلده که بگه.پرسیدم خوب عزیزم بگو
خانم امروز هفت شنبه ست.
........................................................................
الو سلام
منزل آقای نون
نخیر خانم
ببخشید لابد آقای نون همسایه ی شما هستن یا....
اخه ایشون این شماره رو توی فرم ثبت نام پارسا پسرشون نوشتن.
شما ببخشید .بله اینجا منزل ایشونه
کاری داشتید؟بله چرا پارسا 15روز غیبت دارن؟
خانم خیلی مریضه
خانم نون، ما فتوکپی شناسنامه ی پارسارو می خواهیم
بله حالا میارم مدرسه
مدرسه(خانم معلم ببخشید می دونم از حرفام تعجب کردید
آخه نام خانوادگی شوهرم گرگه بود حالا تازگیها
عوضش کرده)
ساعت آخرکارای دفتر زیاد بود و طبق معمول من انجامشون می دادم.
گفتم به شاگردام که منو نقاشی کنن اما لباسهای تنم و خواهشآ سیاه رنگ نزنن.
20دقیقه ی آخر رفتم کلاس.
همه شون نقاشیهاشونو زرد و نارنجی وقرمز کرده بودن.
آروین یه خنده ی موزیانه ی کرد وگفت:خانم من شوهرتو کشیدم.
همه ی بچه ها از مضحک بودن نقاشیش خنده شون گرفته بود.
منم دعا می کردم که خدایا این جوری نباشه که خودمم با دیدنش خنده م بگیره.
بچه ها روزای رو که براشون شیر لیوانی میارن میدونن.
امروز ساعت سوم شیرو آوردن. یعنی یه زنگ کلاسی دیرتر ازقبل.
همه شون داشتن بی حوصله می شدن که ماشین شیر از راه رسید.
دانش آموزا هی سوال می کردن کی شیرو میدی؟
اسامه شاگردم از جا پرید وگفت:بچه ها خانم معلم که گاو نیست شیر بده.
فقط گاوا شیر میدن.
هر هفته 3ساعت برای دانش آموزام کتاب داستان می خونم.
امروز حسنی و بز زنگوله پا رو خوندم .خیلی ازش خوششون اومده بود .فکر کنم تا بخوابن دغدغه ی زندگیشون بشه.
........................................................................
از بچّه ها پرسیدم.
ببینم شماها می دونید این عکس چه حیونیه؟
بله. خرس
باشه مرسی. خوب به زبان خودتون(کردی) بهش چی میگید؟یکیشون میگه :گرگ
اون یکی:خورس
از گنجینه ی لغات بچّه ها حتی توی زبان مادریشون متعجّب شدم و خندان.
بین بچه ها نشسته بودم که سوران شاگردم گفت:خانم من امروز نان وبرنج آوردم مدرسه ،زنگ تفریح بخورم.
فوری هاورئ هم گفت :منم نان وگوشت آوردم.
دهان سوران باز شد وگفت:واااایییی نان وگوشششششت
......................................................
طوفان کلاس سوم عینک فردین هم کلاسیشو از وسط به دو قسمت مساوی تقسیم کرده (برای عمودمنصّف مثال از این ملموس ترنبوده ونیست)
.........................................................
اسامه تا میاد مدرسه تمام بچه های کلاس و می چزونه.
............................................................
راستی من موهای سرم و سفید کردم البته به قول همکارا خدا قشنگ مشش کرده .
امروز یه کم مقنعه مو کشیده بودم عقب . هاورئ میگه خانم:رنگ کردی ؟
من: چی رو؟
موهاتو
.................................................................
آروین زیر چشم راستشو سیاه کرده بود .امان از دست این کلاه قرمزی
..............................................................
کاش می شنیدید امروز چه سمفونی وحشتناکی توی کلاس راه افتاده بود.
بچه های پیش دبستانی بیشتر از همه ی مریض میشن .فک کنم مال این باشه که میان کلاس باید کفشاشونو در بیارن چون کلاس وفرش کردن.بعدش سردشون میشه.
امروز تو کلاس خانم- ز- یکی از بچه ها رفته بود حیاط (واسه دستشویی).
برگشتنی یادش رفته بود که کفشاشو بیاره کلاس.
زنگ تفریح گریه وزاری ،دادو بیدادو......
یکی از بچه های شیطون پایه سوم یه لنگه کفششو گم وگور کرده بود.
صد رحمت به سمفونی کلاس من تا داغ غم کفش
..............................................................
خانم –ج-زنگ تفریح اومد دفتر اگه فشارشو می گرفتی خیلی ماکسیموم بود.
منم گفتم بابا بخند بی کفشی بده.
ایشون:خانم خنده م کجابود دارم میمیرم
چرا؟
بچه های اون شیفت قبل از اینکه برن خونه. رو میز من یه دل سیر شاشیدن.
خانم شاششون زیاد بوده همه شو نگه داشتن واسه.....
..................................................
خانم –ص-می گفت ومی خندید
یکی ازبچه هاش گفته بود .خانم برم مئدئفوع بکنم
حاج آقا استاد روخوانی قرآن هستن که امروز میگفتن تو پرینت نوشته از ساعت1800تا2000شماها کلاس دارید.
نگو منظور ایشون ساعت18تا20بوده
.............................................................
حاج آقاداشتن قواعدروخوانی قرآن و تدریس می کردن که بچه ها مرتبن میگفتن خسته نباشید،خسته نباشید،
ایشون با طمانینه ی خاصی رو کردن به کلاس و گفتن:
فردای قیامت اینارو از شما می پرسن نه چیزای که حالا تو فکرشید
.................................................................
امروز نرفتم مدرسه.
خیلی مریض بودم.خاهرم جای من رفت.
وقتی برگشت خونه، خیلی عصبانی بود
می گفت هورام شاگردم دیوونه ش کرده